عبد الرضا سالار بهزادى
166
بلوچستان در سالهاى 1307 تا 1317 قمرى ( فارسى )
انگليسيهاى معاصر سعد الدوله چون سر سنت جان و گلد اسميد به دست آورده بود و اين اشتباه به طور قطع ناشى از همان رسم قبول برده در ازاى ماليات و ارسال بخشى از اين « ماليات انسانى » براى حكام كرمان و فرمانروايان تهران بوده است ، نمىتواند ناقض صفت « عدل » در مورد سعد الدوله باشد كه اين گونه توصيفات و انتساب اين گونه صفات نسبى در چارچوب معيارها و با توجه به شرايط خاص زمان خودش صورت مىگيرد . بارى ، پس از مرگ ابراهيم خان در 1301 ه ق / 1884 ميلادى رقابتى براى جانشينى وى بين عباس خان پسر غلامحسين ، خواهرزاده و داماد سعد الدوله كه در حيات خال خود نيابت وى را در حكومت بم برعهده داشت از يك سو و زين العابدين خان و برادرش ابراهيم خان فرزندان غلامرضا اسماعيل ، عمهزادگان سعد الدوله كه در حيات او يكى نيابت حكومت بمپور را از سوى ابراهيم خان و ديگرى سركردگى - فرماندهى - سواران و جمّازه سواران نرماشير و ريگان را عهدهدار بود درگرفت . عباس خان ظاهرا از رقبا پيش افتاد و اقداماتش در جهت گرفتن حكم حكومت بلوچستان به نتيجه رسيد . او كه در همان اوان يا احتمالا اندكى قبل از مرگ سعد الدوله منصب سرتيپى گرفته و به عباس خان سرتيپ مشهور شده بود ، چند ماه بعد از مرگ ابراهيم خان در همان سال 1301 كه حكم حكومت يا نيابت حكومت بلوچستان به نام او صادر گرديد ، هنگامى كه براى گرفتن حكم به كرمان رفته بود در مراجعت از آنجا در بين راه از اسب فروافتاده و درگذشت . در همان اوان يعنى پس از مرگ سعد الدوله ، عبد الحميد ميرزا ناصر الدوله حاكم كرمان و بلوچستان كه در زمان حيات ابراهيم خان جز به احترام فراوان و مودت با سردار سالخورده و فاتح بلوچستان رفتار نكرد ، بر آن شد كه انتقام خواستگارى نافرجام توسط پدرش از دختر سعد الدوله را در چهار سال قبل از آن بگيرد . ابراهيم خان داراى دو نفر منشى معتمد و امين بود كه مهر نام وى را در اختيار داشتند . يكى از آن دو مرحوم ميرزا غلامرضا خان نصرت لشكر از اهالى بم بود و ديگرى مردى از اهالى كرمان كه نامش به درستى بر من معلوم نشد ، امّا احتمالا به ميرزا زين العابدين موسوم بوده است . از مرحوم نصرت لشكر 331 نقل است كه پس از وفات سعد الدوله ، ناصر الدوله نصرت لشكر را ، كه همراه با ديگر كارگزاران سعد الدوله براى تفريق حسابهاى ديوان به كرمان رفته بود احضار كرده و در اتاقى دربسته كه بهجز آن دو كسى ديگر حضور نداشته است ، ابتدا با قيد قسم قرآن از او مىخواهد كه از افشاى صحبتهايشان ، چه به توافقى برسند يا نه ، تا ناصر الدوله زنده است ، خوددارى كند . نصرت لشكر سوگند را مىپذيرد . آنگاه ناصر الدوله ازو مىخواهد كه با استفاده از مهر سعد الدوله كه نزد نصرت لشكر بوده و وارث او هنوز آن را نشكسته بودند ، قبضى جعل كند كه به موجب آن سعد الدوله بابت بقاياى مالياتى چهل هزار تومان به ديوان بدهكار شود و در ازاى اين خدمت قول هرگونه پاداشى به او مىدهد . نصرت لشكر قبول نمىكند و حق نمك سعد الدوله را بجاى مىآورد ، امّا منشى ديگر را برق طلا و وسوسهء تقرب به فرمانفرماى مقتدر كرمان مىفريبد و خواستهء او را اجابت